رمان
پارت سوم رمان خطر:
دن دن درن(صدای آلارم گوشی)ساعت 4 دوشم رو گرفتم مسواکم رو زدم یکم کتاب خوندم صبحونم رو خوردم رفتم پیاده روی بعد هم رفتم ایستگاه اتوبوس 🚏 🚌
رسیدم دانشگاه
روز امتحان بود
ریاضی،دینی،هنر،فارسی
منم که درسم خوب😎
امتحانات رو دادم
امروز قرار داشتم با کوک قرار بود داخل کافه ی وسط شهر باشه لباسم رو پوشیدم و حاضر شدم درسته که من یک دانشجو ی پزشکی هستم وهمینطور یک آیدل ولی زیاد مغرور نیستم اتفاقا خیلیم مهربونم😊
من بیست دقیقه دیرتر رفتم
کوک با وی اومده بود
اول سلام کردم
وی:پس شما همون خانم دکتری هستین که کوک حرفش رو میزنه
کوک:آره .... چی میخوری؟
من:از قبل برای سه تامون سفارش دادم
کوک:چطوری کی؟
من:راحت
کوک:من حساب میکنم
من:نه قبلا حساب کردم دوست ندارم دوستام دستشونو توی جیبشون بکنن
کوک:ولی مرد باید حساب کنه
گارسون غذا رو آورد من سریع خوردم
(من 20 دقیقه زودتر رفتم)
امیدوارم خوشتون اومده باشه🪷🌸🌷
دن دن درن(صدای آلارم گوشی)ساعت 4 دوشم رو گرفتم مسواکم رو زدم یکم کتاب خوندم صبحونم رو خوردم رفتم پیاده روی بعد هم رفتم ایستگاه اتوبوس 🚏 🚌
رسیدم دانشگاه
روز امتحان بود
ریاضی،دینی،هنر،فارسی
منم که درسم خوب😎
امتحانات رو دادم
امروز قرار داشتم با کوک قرار بود داخل کافه ی وسط شهر باشه لباسم رو پوشیدم و حاضر شدم درسته که من یک دانشجو ی پزشکی هستم وهمینطور یک آیدل ولی زیاد مغرور نیستم اتفاقا خیلیم مهربونم😊
من بیست دقیقه دیرتر رفتم
کوک با وی اومده بود
اول سلام کردم
وی:پس شما همون خانم دکتری هستین که کوک حرفش رو میزنه
کوک:آره .... چی میخوری؟
من:از قبل برای سه تامون سفارش دادم
کوک:چطوری کی؟
من:راحت
کوک:من حساب میکنم
من:نه قبلا حساب کردم دوست ندارم دوستام دستشونو توی جیبشون بکنن
کوک:ولی مرد باید حساب کنه
گارسون غذا رو آورد من سریع خوردم
(من 20 دقیقه زودتر رفتم)
امیدوارم خوشتون اومده باشه🪷🌸🌷
- ۶.۶k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط